شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

 

سلام دوستای خوبم

می خوام اين بار حرفمو با يه داستان شروع کنم:

داستان ما از اينجا شروع می شه که اون قديما که من و تو نبوديم بابا مامانمونم نبودن فکر کنم پدربزرگ و مادر بزرگمونم نبودن (اه اصلا به من چه که کی بود کی نبود داستانه ديگه هر کسی که نويسنده دلش بخواد توش هست انقد گير نده) خلاصه اون قديم مديما يه پسر خوشگل و خوش هيکل و خوش تیپ و...(هر چيزه خوش که فکر کنی) بودکه يه روز داشت از کنار رودخونه رد می شد که يه دختر خوشگل و ناز و ديد داره دم آب لباس می شوره(بيچاره دخترا از همون قديما کار می کردن) خيلی از دختر خوشش اومد و خاطر خواه شد(البته اون پسرای قديم بودن که سه سوته عاشق می شدن) خلاصه پسره رقت جلو و با دختره شروع به صحبت کرد(به علت تکراری بودن حرفها که همتون از اين حرفای عاشقونه بلدين گفته نمی شود) و تصميم گرفتن باهم ازدواج کنن که قرار شد فردا پسره بره خواستگاری فرداش پسره با يه دسته گل و شيرينی رفت در خونه دختره(بزار صاف بريم سر اصل مطلب) پسره کلی با خانواده دختره صحبت کرد اما خانواده دختره راضی نمی شدن هی از پسره اصرار از خانواده دختره انکار آخری ديدن پسره بيخيال نمی شه براش يه شرط گذاشتن گفتن اگه دختر ما رو می خوای بايد بری دندون اژدها رو برا ما بياری پسره هم قبول کرد و رفت دندون اژدهارو آورد.

حرف من اينجاست که اين داستان بود و تو داستان همه کاری می شه کرد حالا که از من بيچاره سر اژدها می خوان از کجا بيارم آخه انصافه حالا از کجا اژدها پيدا کنم اگه شما آدرشو دارين به من بگيد اگه سرشو داريد که چه بهتر ......

منتظر راهنمايی تون هستم

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme