شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن

چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن 

 

 سلام دوستای خوبم

اميدوارم از اين شعر زيبا خوشتون اومده باشه.....

می خواستم ازتون يه خواهشی بکنم. يه دوست خوب دارم که می خواد به جمع ما بپيونده وبلاگشم تازه تاسيس کرده از شما دوستای خوب می خوام بهش سر بزنيد و هر کمکی که می تونيد بهش بکنيد  اسم وبلاگشم «حرف محبت» هست. حتما بريدا .......

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme