شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

 

رفیق، اهل دل و یار محرمی دارم

بساط باده و عشق فراهمی دارم

کنار جوی، چشمان شسته را نمی خواهم

که جوی اشکی و مژگان پر نمی دارم

گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند

که من، به گوشه ی خلوت چه عالمی دارم

تو من ندار و غم هم نداری، اما من

خوشم از اینکه، نویی دارم و غمی دارم

چو حلقه، بازو من تنگ گرد پیکر توست

حسود جان بسپارد، که يار ، مرحمی دارد

به سر بلندی خود واقفم ز پستی نیست

به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم

ز سیل کینه، دشمن چه غم خورم ای دوست؟

که همچو کوهم وبنیان محکمی دارم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٤ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme