شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

به زیر نور مهتاب شبانه

دو عاشق در کنار هم نشستند

برای اولین و آخرین بار

ز جان و دل گران عهدی ببستند

شبی آرام  و ساکت  کوهساران

دو دل داده فراز قله ی کوه

در آن هنگامه از هرچه نشان بود

گران بود و بزرگ و پاک و بشکوه

به غیر از روح شب در آن سیاهی

زمین و آسمان در خواب بودند

ولی آن همدلان بسته پیمان

چه بیداری، که بس بی تاب بودند

در آن مهتاب شب یاران همدل

هوای آرمیدن کرده بودند

ز بام قله با قصد رهایی

سبک عزم پریدن کرده بودند

چه می دیدند در سودای هستی؟

که خواهان سکوت مرگ بودند

چرا در نو بهار زندگانی

چو باغی بی بر و بی برگ بودند؟

فرو پژمردنی، این گونه بی گاه

سزاوار دو یار مهربان نیست

چنین در دام و کام مرگ رفتن

امید و آرزو دلستان نیست

مگر نیرنگ و رنگ شب پرستان

چه مایه می کند غمگین دل و جان

مگر مکر و فریب و ظلم وبی داد

ز دلها می ستاند عشق و ایمان

مگر دلدادگی و عشق و مستی

یگانه آرزو هر کسی نیست

مگر آن دم که گل روید به صحرا

کنار هر گلی خار و خسی نیست

مگر امید، این اکسیر هستی

طلوع زندگی در هر سحر نیست

مگر جز این دو روز فرصت عمر

تمام وعده ها بی پا و سر نیست

به زیر نور مهتاب شبانه

دو همراه جوان بی همانند

به دل دارند صدها گفته اما

تو گویی بی زبان بی زبانند

دو یار مهربان غمگین و بی تاب

برای پر زدن آماده بودند

دل و دین و امید و عشقشان را

به آن پرواز آخر داده بودند

نگاه ژرف و معنی دار آن دو

چو دریایی عظیم و بی کرانه

نشان از ماتمی بی انتها داشت

نشان از درد و رنجی جاودانه

در آغوش هم از بالای آن کوه

به جستی عاقبت پایین پریدند

تو گویی جز در نابودی و مرگ

در دیگر در این دنیا ندیدند

شبی آرام و ساکت کوهساران

دو همراه جوان، آغشته در خون

زمین سرد در دامان آن کوه

ز خون آن دو تن شد  گرم و گلگون

زمین و آسمان در آن سیاهی

ز مرگ آن دو بس بی تاب بودند

ولی آن مهربان یاران همدل

دگر فارق ز غم در خواب بودند

 

نوشته شده در جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme