شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

 

 

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نتوان کرد زبی دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme