شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

 من پري کوچک غمگيني را مي شناسم که در سرابي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين مي نوازد آرام آرام

پري کوچک غمگيني که شب به ياد و حسرت يک بوسه مي ميرد

و سحرگاه در اشتياق يک بوسه يا دست نوازشي به دنيا مي آيد

پري کوچک غمگين من سال هاست درين سراب به دنبال رد پايي از سَحر مي گردد

تا سراب شب را به اميد عشق سپيده پشت سر بگذارد

اما هرچند اميدش را در دل دارد ولي خود خوب مي داند

 در سراب زند گي او هيچ رنگ و بويي از عشق

از سَحر

و از سپيده نيست

 پري کوچک من خود عاشق است

ولي درين سراب کسي را نمي بيند که عاشق او باشد

 پري کوچک غمگين من شبي به ياد و حسرت بوسه مُرد

 و ديگر هيچ سحرگاهي در اشتياق يک بوسه يا دست نوازشي به دنيانيامد

و مي دانم پري کوچک غمگين من چشمش را به روي سراب دنيا بست

و دلش را به روي عشق ابدي گشود ...

اين شعر رو دوست خوبم پروانه برام فرستاده اميد وارم خوشتون بياد.

تابعد.............

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme