شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش 
ابر با آن پوستین سرد نمناکش 
باغ بی برگی 
روز و شب تنهاست 
با سکوت پاک غمناکش 
ساز او باران، سرودش باد 

جامه اش شولای عریانی است 
ور جز اینش جامه ای باید 
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد 
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد 
باغبان و رهگذاری نیست 
باغ نو میدان 
چشم در راه بهاری نیست 
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد 
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید 
باغ بی برگی 
که می گوید که زیبا نیست؟ 
داستان از میوه های سر به گردون سای 
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید 
باغ بی برگی 
خنده اش خونی است اشک آمیز 
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن 
پادشاه فصل ها، پاییز 
نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

تقاص چی رو میگیری که تا اینجا کشوندیمون
کجای راهو کج رفتیم که تا اینجا رسوندیمون


اگه من جای تو بودم میون این همه دردم
یه روز از چشم این مردم تو رو پنهون نمیکردم


تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود
تو هم تنها شدی اما کجا حالت مث من بود ؟


اگه دلگیری از دنیا منم مثل تو آشفتم
ولی من جای تو بودم به مردم راست میگفتم


یه دردی سوخت تو سینم که تو از خاطرم بردی
من اون زخمی رو خوردم که تو از حس کردنش مردی


تقاص دلکشی های یه آدم تو همین دنیاس
بذار ما رو بسوزونن جهنم تو همین دنیاس

نوشته شده در شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

دلم گرفته از زمونه دلخورم

بذار واست گلایه هامو بشمرم

به کی بگم که کوزه کوزه تشنه ام

به کی بگم هزار روزه تشنه ام.....

 

 

سلام

بخوانیدم:

روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر

یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر

من که چشمم خواب دریا دیده بود

عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر

هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است

سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر

لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد

تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر

بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست

از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر

مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد و

بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط زهـــــــرا نظرات () |

Design By : Mihantheme