شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

با دیده دل اگر رضا را بینی مرآت جمال کبریا را بینی
گر پرده اوهام به یک سو فکنی اندر پس آن پرده خدا را بینی
تا گوهر اشکم سر بازار نیاید کالای مرا هیچ خریدار نیاید
خوارم من و در سینه من عشق شکفته است تا خلق نگویند گل از خار نیاید
ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت مدح تو جز از خالق دادار نیاید
نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد هر کار ز تو آید و این کار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جائی ننوشته است گنهکار نیاید
گوئی به کجا روی کند ای همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید

ذبیح الله احمدی

ولادت هشتمین اختر تابناک ولایت بر شیعیان آن حضرت مبارک باد

 

پ ن: سلام دوستای عزیز

این مدت زهرا جون اینجا می نوشت و از شعرها و عکس های قشنگش لذت می بردیمقلب ..

مدتی حس نوشتن تو وبلاگ رو نداشتم!خنثی

ایشالا با این پست ولادت امام رضا علیه السلام زمینه ای بشه واسه نوشتن دوباره...

چون این وبلاگ رو خیلی دوست دارم محلی بوده واسه همه خاطرات خوب و قشنگ و حتی بد و غم انگیز...

خلاصه با همه خاطراتش این وبلاگ و دوست دارمقلبقلب

چون بزرگترین نقش تو سرنوشت و زندگیم داشتهعینک

(شاید دوستای قدیمی بهتر بفهمن چی می گم)چشمک

موفق و سربلند باشیدلبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه   


چقدر دوری سخته...

مخصوصا واسه کسی که قد جون دوسش داری.

چقدر سخته که جای خالیشو ببینی و هیچی نتونه یادشو از ذهنت ببره.

اونوقته که قدرشو می دونی و همینطور که بغض گلوتو گرفته از خدا می خوای که

هیچ وقت جای خالیشو نبینی و نبودشو حس نکنی.

نبودن و نداشتن هاست که به ما فرصت میده، قدر بودن ها و داشته هامون رو بدونیم.

 

آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط زهـــــــرا نظرات () |

باز باران...

با ترانه...

با گوهر های فراوان...

می خورد بر بام خانه....

سلام به دوستای عزیزم

خوبین؟

من که خیلی خوبم.

چند روزه که لحظه شمار بارون پاییز بودم

بالاخره انتظارم به سر اومد و امشب اولین بارون زیبای پاییزی بارید.

من عاشق بارونم...

ایشالا پاییز و زمستون پربرکتی داشته باشیم.

هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی


با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم


بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی


در خنده ی من چو گل ، در کنج لبم خفتی


در گریه ی من چو اشک، در چشم ترم بودی


در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم


در شامگاه غربت، بالین سرم بودی


آ واز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود


پرواز چو میکردم، تو بال و پرم بودی


هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید


گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهـــــــرا نظرات () |

Design By : Mihantheme