شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

 کاش می گفتی چيست!!!

                                  آنچه از چشم تو

                                                        تا عمق وجودم جاريست

باز از يک نگاه گرم تو يافت

همه ذرات جان من هيجان

همه تن بودم ای خدا همه تن

همه جان گشتم ای خدا همه جان

چشم تو چشمه ی شراب من است

هر نفس مست از اين شرابم من

تشنه ام، تشنه ام...شراب، شراب

می بده، می بده...خرابم کن

-------------------------------------------------------------------------

آپ از صــــــــبا

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم

بوسه را داد چو برداشت لبش از لب من توبه کردم که دگر توبه بيجا نکنم

 

گلنداما! بسويم دسته ای گل

فرستادي‌٬ مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود

تو اين غمخانه را گلخانه کردی

زدست قاصدت گل را گرفتم

به هر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از ان با دلی آکنده از شوق

به آرامی به گلدانی نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم

به ياد تو به گل بس راز گفتم

حکايتها که با تو گفته بودم

به جای تو به گلها باز گقتم

گل ناز تو را بوسيدم از شوق

ولی آن گل کجا ناز تو را داشت

نشانی داشت از بوی تو٬ اما

کجا چشم فسونساز تو را داشت

به روی برگ زيبای گل سرخ

نهادم بادلی غمگين لبم را

به اميدی که با ياد لب تو

به صبح آرم به شادی يک شبم را

ولی هر چند بوسيدم گلت را

دل تنگم چو غنچه هيچ نشکفت

در آن حالت که گرم بوسه بودم

گل سرخ تو در گوشم چنين گفت

گل سرخم مخوان ای عاشق مست

که من پيش لب يار تو خارم

به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب

ولی شيرينی و گرمی ندارم

------------------------------------------------------------------------------------------

آپ از مــــــــهـــــــــدی

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

سبزی چشم تو دريای خيال

پلک بگشا که به جشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را

ای تو چشمانت سبز

در من اين سبزی هذيان از توست

سبزی چشم تو تخديرم کرد

حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست 

--------------------------------------------------------------------------

آپ از صـــــــــــبا

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

تقديم به عزيزترينم

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

 

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تومشتی خاک گلدانم

 

تو دریایی ترینی، آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر موج طوفانم

 

تو مثل آسمانی،مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

 

تو دنیای منی، بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

 

تومثل مرز احساسی، قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

 

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوترها

و من هم یک کبوتر، تشنه ی باران درمانم

 

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با توچه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

 

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

 

تو می آیی و من گل می دهم در سایه ی چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

 

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

                                         

                                                   

                                              دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

                       

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٤ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

سلام به دوستای خوبم

من الان انقد خوشحالم که نمی دونم چی بگم

مهدی حسابی منو غافلگير و ذوق زده کرده

خلاصه هر جوری دوست دارين به خودتون بگيد که من چقدر خوشحالم

(اخه من نمی دونم چطوری بگم)

اما يه چيزی رو در هر حالی که باشم می تونم بگم

اگه گفتين چيه؟

اينه.............

     مهدی جونم بيشتر از همه ی دنيا دوستت دارم

از من سوال کرد برای چی زنده هستی؟

در حالی که تو دلم می گفتم:

                                      برای تو

گفتم: به خاطر هيچی

از اون سوال کردم....

تو برای چی زنده هستی؟

گفت:

                     برای اون کسی که برای هيچی زندس

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

سلام دوستای خوبم

منم از تنهايی در اومدم...

يه همکار خوب پيدا کردم که قراره از اين به بعد با هم ديگه تو اين وبلاگ بنويسيم...

اگه گفتين کيه؟.....

اونايی که دوستای قديمی من باشن می دونن چون يک سال ونيم کامنتاشو تو وبلاگم ديدن و از يه چيزايی با خبرن

اين همکار ما اسمش «صبا» خانومه همکار خوبی پيدا کردم از منم بهتر می نويسه حالا می ياد واستون می نويسه خودتون قضاوت کنيد.

اگه بهتر از من بود يه وقت منو فراموش نکنيد...

موفق باشيد

تابعد.....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

بنام خداوند حکيم همه جفتند و ما تکيم...

سلام دوستای خوبم

خوبين؟؟

من که خوبم ... جديدا مد شده هر کسی واسه خودش يه همکار پيدا می کنه و باهم می نويسن منم که سرم خيلی شلوغ شده درس و دانشگاه و زن و بچه و .... (خير سرم چقد درس می خونم) خلاصه خيلی وقت نمی کنم زود به زود آپ کنم به خاطر همين تصميم گرفتم دنبال يه همکار بگردم هر کس حاضره همکار من بشه بسم الله .... کامنت بذارين ....

شرايط همکار من:

۱- سن بين ۱۸ تا ۲۳ سال...

۲- عاشق شعر و هنر...

۳- با سليقه ...

۴- خونه دار...

۵- بچه داريش خوب باشه...

۶- جهيزيه کامل...

۷- خوشگل باشه...

۸- خوش هيکل...

۹- قانع (يعنی مهر کم بخواد)...

ببخشيد اشتباه شد اينا شرايط ازدواج بود

همکار من بايد ۳شرط اول رو داشته باشه.

هرکی حاضر به همکاری شد کامنت بزاره ....

منتظر کامنتاتون هستم

موفق باشيد

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

در اين خلوت سرا من هم به تنهايی لقب دارم

پريشانی و شيدايی در اينجا هم شده کارم

تو دنيای منی و من غزلهايم بنام تو

ميان عمق رويايم شدم محبوب و رام تو

صدايت می کنم هر شب ميان خواب و رويايم

نمی دانی که هستم من ولی ديريست شيدايم

ميان ظلمت شبها غمم را با تو می گويم

تو که تنها کسی هستی که جان را در تو می جويم

نمی دانم چه خواهد شد اسيرم در دو راهی ها

غرورم يکطرف ماند و دل ديوانه ام اينجا

چه می شد بشکنم روزی غرور جنس سنگی را

بگويم عاشقت هستم بمان با من تو ای زيبا

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

و زمـــــــــــــــان می گـــــــــــــــذرد

فکر ما در پس هر ثانيه جا می ماند

متــــــــــــوقف شده ايـــــــــــــــــم

پـشت ديــــوار چــت و CD و عکس

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme