شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم

با همه احساس  خود را با تو قسمت می کنم

مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای

در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم

نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای

من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم

ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا

عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم

بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای

تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم

همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم

من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٤ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

کاش می شد اشک را تهديد کرد

مدت لبخند را تمديد کرد

کاش می شد در ميان لحظه ها

لحظه ديدار را نزديک کرد

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٤ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

دلم امشب پر از اندوه و زاريست

نمی دانم دلم پس کی فراريست

چرا رودم گهی سرکش تر از اشک

گهی قلبم به سوی عشق جاريست

نشينم بی صدا در راه تقدير

و پايانش نصيبم زخم کاريست

رمق بر جان تنهايم نمانده

نفس اينجا برايم همچو داريست

ترنم های من در خلوت شب

همانند نوای چنگ تاريست

شدم زخمی ز مهر شاخه ای گل

محبتهای گل بر روی خاريست

نوشته شده در چهارشنبه ٦ مهر ۱۳۸٤ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme