شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی ، اگر بیند کسی؟ گفتم، که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟

گفتم که با افسون گری، او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا؟

گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا می کنم

گفتی، چه می بینی بگو، در چشم چون آینه ام؟

گفتم که من خود را در او، عریان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا می کنم

گفتی ، اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟

گفتم، که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم

گفتی، اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم؟

گفتم، ز تو دیوانه تر، دانی، نه پیدا می کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

به زیر نور مهتاب شبانه

دو عاشق در کنار هم نشستند

برای اولین و آخرین بار

ز جان و دل گران عهدی ببستند

شبی آرام  و ساکت  کوهساران

دو دل داده فراز قله ی کوه

در آن هنگامه از هرچه نشان بود

گران بود و بزرگ و پاک و بشکوه

به غیر از روح شب در آن سیاهی

زمین و آسمان در خواب بودند

ولی آن همدلان بسته پیمان

چه بیداری، که بس بی تاب بودند

در آن مهتاب شب یاران همدل

هوای آرمیدن کرده بودند

ز بام قله با قصد رهایی

سبک عزم پریدن کرده بودند

چه می دیدند در سودای هستی؟

که خواهان سکوت مرگ بودند

چرا در نو بهار زندگانی

چو باغی بی بر و بی برگ بودند؟

فرو پژمردنی، این گونه بی گاه

سزاوار دو یار مهربان نیست

چنین در دام و کام مرگ رفتن

امید و آرزو دلستان نیست

مگر نیرنگ و رنگ شب پرستان

چه مایه می کند غمگین دل و جان

مگر مکر و فریب و ظلم وبی داد

ز دلها می ستاند عشق و ایمان

مگر دلدادگی و عشق و مستی

یگانه آرزو هر کسی نیست

مگر آن دم که گل روید به صحرا

کنار هر گلی خار و خسی نیست

مگر امید، این اکسیر هستی

طلوع زندگی در هر سحر نیست

مگر جز این دو روز فرصت عمر

تمام وعده ها بی پا و سر نیست

به زیر نور مهتاب شبانه

دو همراه جوان بی همانند

به دل دارند صدها گفته اما

تو گویی بی زبان بی زبانند

دو یار مهربان غمگین و بی تاب

برای پر زدن آماده بودند

دل و دین و امید و عشقشان را

به آن پرواز آخر داده بودند

نگاه ژرف و معنی دار آن دو

چو دریایی عظیم و بی کرانه

نشان از ماتمی بی انتها داشت

نشان از درد و رنجی جاودانه

در آغوش هم از بالای آن کوه

به جستی عاقبت پایین پریدند

تو گویی جز در نابودی و مرگ

در دیگر در این دنیا ندیدند

شبی آرام و ساکت کوهساران

دو همراه جوان، آغشته در خون

زمین سرد در دامان آن کوه

ز خون آن دو تن شد  گرم و گلگون

زمین و آسمان در آن سیاهی

ز مرگ آن دو بس بی تاب بودند

ولی آن مهربان یاران همدل

دگر فارق ز غم در خواب بودند

 

نوشته شده در جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

سلام دوستای گلم

دوستای عزيز اين دفعه شعر زياد دارم اما اون کسی رو که دوست دارم شعرامو بخونه نيست يعنی دستگاش خرابه به خاطر همين تو اين پست شعر نمی نويسم براش دعا کنيد که زود درست بشه منم از دل تنگی در بيام. راستی يه کمک از شما دوستای خوبم می خوام چند روز ديگه تولدشه به نظر شما براش چی کار کنم واقعا نياز به کمک شما دارم حتما نظرتون رو بنويسيد تا کمکی باشه به دوست کوچيکتون.

موفق باشيد

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme