شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

سلام دوستای خوبم

خوبین؟...

من که خوبم...

از فردا امتحانای دانشگاه شروع می شه...

چه زود ترم یک تموم شد ما که هیچی نفهمیدیم این امتحانا اولین تجربه امتحان دانشگامه... برم راه و چاه و یاد بگیرم ببینم چه جوری میشه تو دانشگاه تقلب کرد

دوستایی که تجربه تقلب تو دانشگاه رو دارن به منم یه چیزایی یاد بدن

یکی از دوستا می گفت: خوب بشین درس بخون ...

آخه دوست خوب من ۱۲ سال درس نخوندم حالا بشین بخونم !!!

پیش دانشگاهی که بودم مدیر مدرسه هر روز سر صف می گفت: بچه های پیش باید روزی ۹ساعت مطالعه مفید داشته باشند یه روز تا گفت باید ۹ساعت مفید درس بخونید منم برگشتم گفتم آقا ما تو این ۱۱سال سر جم ۹دقیقه درس نخوندیم حالا چه جوری می تونیم ۹ساعت درس بخونیم...آخرشم تو پیش فکر نکنم ۹دقیقه درس خونده باشم. کلاسامون یا استاد نداشت.. یا ما در می رفتیم، سر از فهوه خونه و قلیون و.... در می آوردیم بجای دفتر و کتاب ...

شب کنکور سراسری هم تا صبح داشتم چت می کردم فردا که رفتم سر جلسه دیدم فقط ۱۳ سوال بلدم ۱۳تا رو زدم اومدم پاسخ نامه رو بدم که مراقب گفت تا وقت قانونی تموم نشه نمی گیرم...(انقد قانون مندن که سالی هوارتا دانشجو با پارتی ثبت نام می کنن) منم که خوابم می اومد گرفتم خوابیدم.... بعد چند دقیقه مراقب بیدارم کرد گفت پاسخ نامه رو بده آبرو هرچی دانش آموز بود بردی....

رتبم تو کنکور سراسری شد ۷۶... (تعجب نکن بابا کی با ۱۳سوال می شه ۷۶) البته ۷۶۷۸۸

کنکور آزاد هم فقط ۳۵تا سوال رو بلد بودم... با خودم گفتم با ۳۵تا که نمی شه قبول شد خلاصه هر چی تو این مخ بود ریختم رو کاغذ ۳۵تا رو کردم ۶۵تا... بعد از ۲ماه که نتایج اومد و اسمم رو تو روزنامه دیدم داشتم شاخ در می آوردم... تا روز ثبت نام فکر می کردم اسمم اشتباه نوشتن....

خلاصه این بود سرنوشت دانشگاه رفتن ما....

نتیجه گیری:

تو این مملکت دانشگاه رفتن کاری نداره...

البته کسی که رشته خوب می خواد بره باید از همون اول دبیرستان واسه کنکور بخونه اگه کسی هم می خواد یه رشته معمولی بره تا مدرک بگیره همین پیش دانشگاهی رو بخونه بسه....

البته من رشته مهمی قبول شدم

 رشته: تکنولوژی تولیدات گیاهی

مقطع:به قول بچه ها کاردانی ارشد

 محل تحصیل: بهشت رودهن

واسم دعا کنید تا این امتحانا رو خوب بدم تا این ترم اولی آبروم نره..

دوستون دارم

تابعد....

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

بنام آفریننده عشق...

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی

من آن خود رو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه او، خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکان، مرا بشکان

تو سر تا پا وفا بودی

تو بد درد آشنا بودی

ولی ای مهربان من

بگو آخر، که از اول کجا بودی؟

کنون کز من به جا مشت پری در آشیان مانده

و آهی زیر سقف آسمان مانده

بیا آتش بزن این آشیان، این بال و پرها را

رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

شود امید جاویدت

تو را راندم

ولی هرگز مگو با من

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم

ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد

جهان تاریک می شد، کهکشان می مرد

درون سینه ام دل ناله می زد

باز کن از پای زنجیرم

که بگریزم، به دامانش بیاویزم

به او با اشک خون گویم

مرو، مرو من بی تو می میرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

که تو هرگز ندانی

بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم

دگر از غصه لبریزم

در این دنیا بمان بی من

برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را

بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را

تو ای تنها امیدم

بی من از آن کوچه ها بگزر

مرا یک دم به یاد آور

به یاد آور که می گفتم

بیا امید جان من

بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم

بیا می عاد خود را بر جهان دیگر اندازیم

به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم

ز خاطرها فراموشم

و یک تک لاله ی وحشی بجای لاله بر گور دل من روشن است اکنون 

که من تنها رها گشتم

به دنیای دگر رفتم

خداحافظ خداحافظ. M.S

سلام دوستای عزیز

عمر همکاری من با صبا خیلی کوتاه بود....

صبا دیگه همکار من نیست...

از اینجا براش آرزو سلامتی، خوشبختی و موفقیت می کنم....

دوباره تنهایی براتون می نویسم

خیلی دوستون دارم...

تابعد... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

بعد از تو دلم همیشه گریان باشد

چون موج اسیر خشم طوفان باشد

بعد از تو شود نگاه من خشک به در

تنها و غمین و بی نگهبان باشد

بعد از تو دگر نمی پذیرم دل را

دل را هوس همیشه نالان باشد

آن موی سیه چشم خمار آلودت

من باشم و این قلب پریشان باشد

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

سلام دوستای خوبم

الان سه روز می شه از مشهد برگشتم....

فقط اینو بگم که دست خالی برگشتم!!!....

وقتی دوباره حال پیدا کردم آپ می کنم...

فعلا بای...

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳۸٤ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

ماهم امروز شد از شهر و به چشمم سالیست

                              حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست؟

سلام به دوستای خوبم

ببخشید امروز اینطوری شروع کردم

آخه امروز مهدیم رفته مسافرت

البته جای خوبی رفته اما نبودش به هر دلیل منو همیشه ناراحت می کنه

می دونید کجا رفته؟

بگم.....

اگه بگم دلتون آب میشه ها

باشه خودتون خواستین حالا که انقد اصرار می کنید.....میگم...

مهدی رفته زیارت امام رضا

وقتی میگم امام رضا

مرغ دلم پر میکشه

دلم می خواد پر بزنم

ولی خدایا...نمیشه

(چیه؟ دیدین گفتم دلتون آب میشه)

دل من که پر میکشه برای امام رضا

منو که نطلبید

اما من دلمو زورچپون کردم و با مهدی فرستادم(بدون بلیط)

خوب قسمت من نبوده دیگه البته من و مهدی نداریم

مهدیم که بره انگار من رفتم

قراره مهدی حرفای منم به امام رضا بگه و حاجتمو ازش بگیره

اما جاش خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خالیه

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

مهدی جونم انشاالله دست پر برگردی و اونی که از امام رضا می خوای

( می خواییم) بهمون بده

انشاالله دفعه ی بعد با....می ریم پابوسش

        می روی تنها ولی او یارت است

          می روی، اما خدا همراهت است

                                                   نازنین دست خدا سپردمت

                                                   مطمئنم که خدا هم یارت اس

-------------------------------------------------------------------------------

آپ از صبا

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

سلام دوستای خوبم

می خوام امروز براتون درد دل کنم اصلا اگه دوست ندارين گوش نکنين

می خوام يه طوری اين دل و خالی کنم ترگيد از بس غم و غصه هامو ريختم توش

ای خدا چرا به حرف ما گوش نکردی...می دونم گوش می کنی ولی چرا نمی شه....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا آدم چند روز با يه گل باشه بهش عادت می کنه وقتی گل يه چيزيش بشه کلی ناراحت می شه.... اين که گله ... بابا ما که آدميم يک سال و نيم کم نيست به خدا به هم عادت کرديم فکر ذکرمون هم ديگه ايم چرا نبايد به هم برسيم ..بابا به خدا سن مهم نيست.... دارم از غم می ميرم....

همه می گن رابطه تون رو قطع کنيد بعد يه مدت فراموش می کنيد ...بابا مگه الکيه.... کسی که هميشه خودت و کنارش می بينی ...حتی شبا خوابشو می بينی مگه می شه به اين راحتی فراموشش کرد.

ديروز که داشتيم با هم راه می رفتيم و دستاش تو دستم بود ... با خودم فکر کردم آخه چطوری می تونم دست کسی ديگرو بگريم .... دلم می خواست زار زار گريه کنم..اما باز اين غرور لعنتی نذاشت..... بابا دوسش دارم ... به من می گه بخاطر من صبر نکن برو زن بگير ... آخه چطوری می تونم .... دلم می خواد داد بزنم ... زار زار گريه کنم.... به من بگو برو بمير ولی نگو زن بگير.....

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا؟؟؟؟

يعنی من لياغت اونو نداشتم......

ببخشيد اگه شما هم ناراحت کردم..ديگه نمی تونستم به دلم بريزم ..تاحالا از دلم واستون نگفته بودم حرفامو با شعر می زدم.... اما ديگه نتونستم...

برام خيلی دعا کنيد...

خيلی ديگه پيشتون باشم تا عيد نوروزه....

خيلی دوستون دارم.....

يا حق

---------------------------------------------------------------------------------------------

آپ از مـــــــــهـــــــــدی

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸٤ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme