شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

قمری ای مسافر هميشگی

همدم روزای خوب سادگی

پر تو يه سايه بون بود واسه من

تو جهنم بزرگ زندگی

ای صميمی تر از آسمون و باد

تو چرا اسم منو بردی ز ياد

باز داره صدای خوندنت می ياد

نفس تنگ دلم تو رو می خواد

 

منظور از تو در اين بيت شيرين است...

تابعد......

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

خدايا من ز او اکنون جدايم

درون خاطراتش بی وفايم

درون چشم غمناکش من اکنون

چو اشکی ريخته بر گونه هايم

خدايا يک نظر بر حال من کن

از اين بار گناهانم گذر کن

اگر من کرده ام او را پشيمان

از اين عشق و از اين رفتن چه حيران

تو او را از خودت دورش مگردان

تو روی خود ز او هم برنگردان

حفاظت کن تمام روح و جانش

تمام هستی و روح و روانش

 

اين شعر تقديم به شيرين آينده...

تا بعد....

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

دلم امشب هوای گريه دارد

درون سينه رازی خفته دارد

مرا امشب دو رنگی ها شکسته

دل درمانده را چاره که دارد

غم غربت گلويم را فشرده

بگو اين درد کی پايانه دارد؟

رهايم کن از آن درد جگر سوز

که او ديريست اينجا خانه دارد

چنين عاشق کجا يابی تو ناجی؟

که اين عاشق دلی پروانه دارد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme