شعرعشق

حرف دل به زبان شعر !

بايد بروم راه دگر باقی نيست

(اما به زودی بر می گردم)

M.S

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

وای این را نمی کنم باور

که به دل مهر دیگری داری

که به جان، غیر نقش روی من

یاد عشق فسون گری داری

وحشتم می کشد، اگر روزی

دیده ات غیر روی من بیند

یا به روی لبان شیرین ات

نام دیگر، به شوق بنشیند

گر هنوزم عزیز می داری

از چه اکنون غمین و تنهایم؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

یک لحظه بیا و عشق در جامم کن

یک دایره عیش و نوش در کامم کن

من آتش سرکش ام در این بستر خاک

برخیز و به هر بهانه ای رامم کن

 

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.


حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.


حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.


حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.


نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

عشق یعنی محو شیدایی شدن

در گزرگاهی به ره راهی شدن

عشق یعنی انتهای هر چه راز

عشق یعنی راه شب های دراز

عشق یعنی یک سئوال بر هر جواب

عشق یعنی یک سئوال بی جواب

عشق یعنی قصه ی دیدار تو

لحظه ای در شب به یاد و خواب تو

عشق یعنی غصه ی غم های تو

در نهایت سوزش و تب های تو

عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی دوزخ بی سرنوشت

عشق یعنی رنگ شادی رنگ نور

عشق یعنی ظلمت، تاریکی، رنگ گور

عشق یعنی با نگاهی آشنا

با همه بیگانه و او آشنا

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

بار ديگر دلا خطا نکنی

با جفا پيشگان وفا نکنی

عهد کردی که خون شوی اما

با دل بی صفا، صفا نکنی

من خوشم با جنون و رسوايی

گر تو زين عالمم جدا نکنی

درد عشق است و مرگ درمانش

هوس درد بی دوا نکنی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

salam ……… junam

khoobi azize delam

hanooz mano nabakhshidi

……… kash bazam mesle hamishe ba ghalbe mehraboon va bozorget mano mibakhshidi

yadete har vaght narahatet mikardam chi behem migofti

migofti in dafe chon toi mibakhshamet

ama dige tekrar nashe

……… man hamoon …… hastam

hamoon …… ke barat mimire

hamoon …… ke shab ta sob barat ashk mirize

hamoon ke vaghti miri mosaferat barat sadaghe mizare

hamoon …… ke sob ke cheshmesho baz mikone baraye salamatit ayatol korsi mikhoone

hamoon ke baraye khosh bakhtit doa mikone

……… be khoda man hamoon …… hastam

in dafe ba ye donya sharmandegi oomadam

va azat khahesh mikonam mano bebakhshi

che ghashange oon roozi ke bazam mesle hamishe ba ham bashim

va to …… ro bakhshide bashi

midunam bakhshidane man sakhte

ama to enghad khoob va mehrabooni ke barat kari nadare

pas azat khahesh mikonam mano bebakhshi

age mano bakhshidi behem khabar bede

be khoda daram az ghose mimiram

az dirooz ye boghzi galoomo gerete dare khafam mikone

har chi ham ashk mirizam fayde nadare

mano bebakhsh.

 

 

اين حرفای کسيه که قلب منو شيکونده بود به نظر شما می شه بخشيدش؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

 

 

 

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی

من آن خود رو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه او، خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکان، مرا بشکان

تو سر تا پا وفا بودی

تو بد درد آشنا بودی

ولی ای مهربان من

بگو آخر، که از اول کجا بودی؟

کنون کز من به جا مشت پری در آشیان مانده

و آهی زیر سقف آسمان مانده

بیا آتش بزن این آشیان، این بال و پرها را

رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

شود امید جاویدت

تو را راندم

ولی هرگز مگو با من

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم

ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد

جهان تاریک می شد، کهکشان می مرد

درون سینه ام دل ناله می زد

باز کن از پای زنجیرم

که بگریزم، به دامانش بیاویزم

به او با اشک خون گویم

مرو، مرو من بی تو می میرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

که تو هرگز ندانی

بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم

دگر از غصه لبریزم

در این دنیا بمان بی من

برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را

بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را

تو ای تنها امیدم

بی من از آن کوچه ها بگزر

مرا یک دم به یاد آور

به یاد آور که می گفتم

بیا امید جان من

بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم

بیا می عاد خود را بر جهان دیگر اندازیم

به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم

ز خاطرها فراموشم

و یک تک لاله ی وحشی

بجای لاله بر گور دل من روشن است اکنون

 که من تنها رها گشتم

به دنیای دگر رفتم

خداحافظ خداحافظ

 

دوستای گلم من میرم یعنی دیگه تا بعد فروردین آپ نمی کنم می خوام برم مسافرت برام دعا کنید.

فراموشم نکنید.

راستی چون نیستم جلو جلو عید رو به شما تبریک می گم. و تولدم مبارک آخه 26 فروردین تولدمه..... .

تابعد....

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

هر کس به طريقی دل ما می شکند  بيگانه جدا دوست جدا می شکند

بيگانه اگر می شکند حرفی نيست    از دوست بپرسيد چرا می شکند

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

 

نگاهت از نگاهم می گریزد             گُنُه ناکرده با من می سِتیزد

 

نکن کاری که پیش چشم مردم        سِرشکم روی دامانم بریزد

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

در آن چشمان زيبا عشق و ناز است

خوشا چشمی که بر چشم تو باز است

اگر در سينه ات دل نيست، غم نيست

همان چشمان تو عاشق نواز است

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط مـــهــــدی و زهرا نظرات () |

Design By : Mihantheme