درباره نویسنده
مـــهــــدی
وای باران باران! شیشه پنجره را باران شست از دل من اما...چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • زندگی
  • امام رضا (ع)
  • جای خالی...
  • اولین بارون پاییزی!
  • حکمت خدا
  • شب قدر
  • منو ببخش
  • بیماران به محبت بیشتر از دارو نیاز دارند
  • ASHEGHANEH.IR
  • تولدم مبارک....
  • امید...
  • دلنوشت!
  • نوروز مبارک!
  • نخستین نگاه!!!
  • افسوس!
  • رسم زندگی!
  • بهار در زمستان!
  • بدون شرح!
  • عشق... مایه حیات!
  • آرزو...
  • فریاد!!!
  • بازگشت مجدد
  • وب سایت ما
  • تو یارم باش
  • آخرین سفر
  • وظیفه عشق
  • شاعر و فرشته
  • مشیت!
  • سفر
  • دلنوشت...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • آبان ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • شهریور ۸٦
  • شهریور ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
کدهای اضافی کاربر



شعرعشق
حرف دل به زبان شعر !
زندگی
نویسنده: مـــهــــدی - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

خسته ایم از قیل و قال زندگی

از سراب پرملال زندگی

 

هرکسی ،سر در گریبان خود است

نیست در ما، شور و حال زندگی

 

در میان خاطرات گمشده

شاد و دلخوش ، با خیال زندگی

 

صد کرشمه ،زین جهان باید کشید

تا بدست آری وصال زندگی

 

میرویم ، شاید مگر باور کنیم

آرزوهای محال زندگی

 

این معما را چگونه حل کنم

از که پرسم  من ،سوال زندگی؟

 

در پس دیوار و دود و همهمه

کی دگر باشد ، مجال زندگی؟

 

هم بهاران ، هم خزانها ، میرود

پرشتاب است ، ماه و سال زندگی

 

نظرات ()



امام رضا (ع)
نویسنده: مـــهــــدی - سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

با دیده دل اگر رضا را بینی مرآت جمال کبریا را بینی
گر پرده اوهام به یک سو فکنی اندر پس آن پرده خدا را بینی
تا گوهر اشکم سر بازار نیاید کالای مرا هیچ خریدار نیاید
خوارم من و در سینه من عشق شکفته است تا خلق نگویند گل از خار نیاید
ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت مدح تو جز از خالق دادار نیاید
نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد هر کار ز تو آید و این کار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جائی ننوشته است گنهکار نیاید
گوئی به کجا روی کند ای همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید

ذبیح الله احمدی

ولادت هشتمین اختر تابناک ولایت بر شیعیان آن حضرت مبارک باد

 

پ ن: سلام دوستای عزیز

این مدت زهرا جون اینجا می نوشت و از شعرها و عکس های قشنگش لذت می بردیمقلب ..

مدتی حس نوشتن تو وبلاگ رو نداشتم!خنثی

ایشالا با این پست ولادت امام رضا علیه السلام زمینه ای بشه واسه نوشتن دوباره...

چون این وبلاگ رو خیلی دوست دارم محلی بوده واسه همه خاطرات خوب و قشنگ و حتی بد و غم انگیز...

خلاصه با همه خاطراتش این وبلاگ و دوست دارمقلبقلب

چون بزرگترین نقش تو سرنوشت و زندگیم داشتهعینک

(شاید دوستای قدیمی بهتر بفهمن چی می گم)چشمک

موفق و سربلند باشیدلبخند

نظرات ()



جای خالی...
نویسنده: زهـــــــرا - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه   


چقدر دوری سخته...

مخصوصا واسه کسی که قد جون دوسش داری.

چقدر سخته که جای خالیشو ببینی و هیچی نتونه یادشو از ذهنت ببره.

اونوقته که قدرشو می دونی و همینطور که بغض گلوتو گرفته از خدا می خوای که

هیچ وقت جای خالیشو نبینی و نبودشو حس نکنی.

نبودن و نداشتن هاست که به ما فرصت میده، قدر بودن ها و داشته هامون رو بدونیم.

 

آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

.

 

نظرات ()



اولین بارون پاییزی!
نویسنده: زهـــــــرا - سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩

باز باران...

با ترانه...

با گوهر های فراوان...

می خورد بر بام خانه....

سلام به دوستای عزیزم

خوبین؟

من که خیلی خوبم.

چند روزه که لحظه شمار بارون پاییز بودم

بالاخره انتظارم به سر اومد و امشب اولین بارون زیبای پاییزی بارید.

من عاشق بارونم...

ایشالا پاییز و زمستون پربرکتی داشته باشیم.

هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی


با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم


بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی


در خنده ی من چو گل ، در کنج لبم خفتی


در گریه ی من چو اشک، در چشم ترم بودی


در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم


در شامگاه غربت، بالین سرم بودی


آ واز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود


پرواز چو میکردم، تو بال و پرم بودی


هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید


گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی

نظرات ()



حکمت خدا
نویسنده: زهـــــــرا - دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.....
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

خداجونم شکرت

بخاطر همه چی...

به خاطر هر چی که بهم دادی که همش نعمته و هر آنچه دریغ کردی که حکمت تو بوده

بخاط اینکه همیشه  محبت و مهر تو رو همراه خودم داشتم و حس کردم

همیشه حس می کنم یه حصاری دورمه که ازم محافظت می کنه و اون مهر تواِ.

حس می کنم همش یکی از اون بالا مواظبمه، هوامو داره

دیگه خیالم راحته.

مطمئنم هیچی بی حساب و کتاب نیست.

یکی هست که بیشتر از خودم منو دوست داره و مواظبمه

خودمو و زندگیمو به خودت سپردم و مطمئنم که بیشتر از خودم مواظبشی.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »